تبليغاتX
پنجره
 من اگر برخيزم.تو اگر برخيزي .همه برمي خيزند ...

با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد

من اگر ما نشوم ، تنهايم

تو اگر ما نشوي

خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آويزد

دشتها نام تو را مي گويند

كوهها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه ي پرهيز كه چه؟

در من اين شعله ي عصيان نياز

در تو دمسردي پاييز كه چه؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از تو

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنايي با شور؟

و جدايي با درد؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور؟

سينه ام آينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در سه شنبه هفدهم اسفند 1389  |
 پرواز را علامت ممنوع میزنید...

گیرم که درباورتان به خاک نشسته ام

وساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام

بنشسته برکمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389  |
  عطا افشاری هم رفت...
عطا افشاری هم رفت........

به همین سادگی و با همه مهربانی هایش....

یرای ما که  میشناختیمش وبر توانمندیش در عرصه خبرنگاری معترف سخت است پذیرش پروازش. مدتها دست وپنجه افکندن با سرطان و آخرش  تاب نیاوردن .من اینجا دور از وطن برای آرامش ابدیش دعا میکنم وخوب میدانم

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ درذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد......

تسلیت به خانواده اش وبه همه دوستان خبرنگار.

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 خدایا
هراس من  

باری 

همه ازمردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی فزون باشد.

                                                         احمد شاملو

با همه غمهایم که انگار به اندازه تمام روزهای عالم است صبر میکنم............

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 

دوباره معجزه آب وآفتاب وزمین.........

دوباره چهره نوروز و شادمانی و عید....

دوباره عشق وامید........

سال نو مبارک

یادم رفت که دیروز سال نو را تبریک بگویم ،برای ما ایرانیان تا اخرین فروردین هنوز عید است و میشود تبریک

گفت،امیدوارم همه دوستان سال خوبی را داشته باشند وهمین طوربرای خودم،برنامه های زیادی برای امسال دارم که به امید خدا حتما باید انجام بدهم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 سلام

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در شنبه پانزدهم فروردین 1388  |
 دوباره سلام
از همه دنیا فقط یک پنجره می خواهم فقط همین!

این جمله را خیلی دوست دارم وشاید هم به خاطر همین دوست داشتم در آغاز دوباره یک وبلاگ جدید

آن را داشته باشم و اصلا به همین دلیل لوگوی وبلاگم راهم کلمه پنجره انتخاب کرده ام ،این جمله از یک نویسنده وروزنامه نگار به نام دوروتی است و من  به آن خیلی فکر کرده ام

اصلا یک پنجره روبه دنیا ،پنجره ای که خودش به تنهایی  یک دنیاست،دنیایی سبز سبز ،آبی آبی،وشاید هم سفید سفید

،اصلا دنیایی  پر ازییرنگی،پراز عشق ،محبت ،خوبی،مهربانی ، و.....

وبلاگ جدیدم را تازه راه اندازی کرده ام ، قبلاوبلاگی داشتم که به دلیل  حرفه روزنامه نگاریم  درآن فقط

اخبار ومطالب سیاسی بود،مدتی اصلا ننوشتم ،اما می خواهم دوباره شروع کنم ،با قالبی جدید

ونوشتن مطالبی در حوزه ارتباطات ،سیاست، اجتماعی و........

امیدوارم بتوانم با شروع دوباره در این حوزه ها مطالبی بنویسم که برای دوستانم وبازدید کنندگان وبلاگ

مفید باشد والبته بتوانم از نظرات دوستانم هم استفاده بکنم.

|+| نوشته شده توسط فاطمه قنبری در جمعه چهاردهم فروردین 1388  |
 
 
بالا